مع‌الاسف، مع‌السعاده

این دو ترکیب، اصطلاح‌های نسبتا جدیدی هستن واسم (تو مکالمات روزمره رایج نبوده، نه که نشنیدم باشم کلا) که از وقتی پا به توییتر گذاشتم، زیاد دیدم توسط آدم‌ها استفاده می‌شه. مع الاسف هنوز دوران ناخوشی من ادامه داره. هی صبر کردم، صبر کردم که وبلاگم رو با نوشته‌های مثبت و «دلخواه» آغاز کنم، اما نشد که بشه. امروز همین‌جوری دل رو زدم به دریا (چه قدر کلیشه‌ای و بی‌ربط آخه!) و گفتم بیا بنویسیم، شاید فرجی شد. هنوز حتی رنگ و روی این قسمت وبلاگ نویسی وبسایت رو هم درستش نکردم، اما گفتم نوشتن و نشر اون شاید بتونه قدمی کوتاه در کاهش کمال‌گرایی افراطی من باشه. اما همین کمال‌گراییم هم به نظرم اونی که باید نیست:)). به نظرم ناخود/خودآگاه روی امور مختلف به صورت انتخابی اعلام وجود می‌کنه. مثلا مدت‌هاست که کارهای درسی دانشگاهم رو نه تنها پایین‌تر از استاندارد خودم بلکه پایین‌تر استاندارد عرف تحویل می‌دم. اما در نوشتن یک پست حدود ۳-۴ ماه هست که هیچ اقدامی نکرده بودم. مع‌الاسف، لجبازی‌هام با خودم هم افزایش چشم‌گیری داشته، نمونه‌ی شاخصش همین بس که با اون دوستان و افرادی که می‌دونم حرف زدن باهاشون می‌تونه بهم کمک کنه، حرف نمی‌زنم و حتی اگر طرف تلاش زیادی هم بکنه باز با دری بسته از سوی من مواجه می‌شه. مع‌السعاده‌ی این روزام شاید کلاس پیانو رفتنم باشه. هرچند اونجوری که باید تمرین و پشتکار ندارم که خب طبیعیه!! اما همین که اولین آهنگی رو که یاد گرفتم بالا پایین می‌زنم، کمی تا قسمتی حس مثبت بهم می‌ده. از وقتی کلاس می‌رم به همه توصیه می‌کنم هنری رو انتخاب کنن و پیگیر باشن، شاید بعدا در نوشته‌ای جداگانه از فواید یادگیری و تجربه‌م در پیانو بنویسم. مع‌السعاده اخیر شاید توییت یکی از دوستان دورادورم در جمعیت امام علی (ع) شیراز بود (م.ز.) که قابل تامل و سنجیده بود:به نظر من مهم‌ترین مسیله «ادامه دادن» هست. اگر هدف و آرزو مشخص باشه، کافیه تحت هر شرایطی ادامه داد. یک روز نگاه می‌کنی و می‌بینی چه‌قدر خوب پیشرفتی. این مهمه.

پ.ن.: شاید این وبلاگ‌‌نویسی بهم کمک کنه که مشکلاتم رو بیان کنم و همین بیان و تعریفش کمک به حلش بکنه. هرچند توقع دیگه‌ای داشتم و قصدم نوشتن پست‌‌های مفید و کاربردی‌تر و یا تجربیات و خاطرات ارزش‌مندتر بود. کسی چه می‌دونه شاید روندی رو پیش برم که در آینده حداقل خوندن و بررسی دوبارش جای دیگه‌ای بهم کمک کنه.
زندگی مملو از مع‌السعاده و مع‌الاسف‌هاست، باشد که رستگار شویم….

ترس یا لجبازی یا حماقت، شاید مساله این‌ها نباشد

صبح که تو مسیر خونه به دانشگاه بودم، یهو انگار متوجه شدم که ای دل غافل برگ‌های رنگارنگ پاییزی خشک شدن و ریختن و من اصلا متوجه سرعت گذر زمان نشدم، برگ‌ها ریختن و من انقدر درگیر پروژه مسخره‌ام بودم که به خودم وقت و اجازه ندادم که لذت ببرم از پاییز که چهارتا عکس بگیرم باهاش، که درکش کنم. الان هم اومدم اتاق کارم که به اصطلاح کمتر از بودن تو خونه وقت تلف کنم و کاری رو جلو ببرم ولی همون آش و همون کاسه. صدای تایپ کردن دوست فرانسویم که میاد انگار مثل آژیر خطر تو گوشم زنگ می‌زنه که لحظه‌های زندگیت به همین سرعت داره می‌گذره و تو بی‌تفاوت‌تر از قبل به روی خودت نمیاری. بیخود بیخود از چند ماه قبل تولدم دارم همش به این فکر میکنم که چه قدر کارهای نکرده قبل ۲۸ سالگی دارم و عمرا بهشون نمی‌رسم و همین بیشتر و بیشتر باعث ناامیدیم شده تا انگیزه. شاید یه دلیلش طرز تفکر و باوری باشه که از خیلی گذشته‌هام همرام هست. همیشه وقتی یه کسی رو می‌دیدم که کاری رو داره انجام می‌ده که من دوست دارم مثلا تو فلان جلسه‌ی سیاسی قشنگ حرف می‌زد، به خودم می‌گفتم خب ۳-۴ سال از تو بزرگتره، تو هم به سن اون برسی همین‌قدر اطلاعات داری و می‌تونی صحبت کنی و نظر بدی. الان متاسفانه همه‌چی برعکس شده، الان کسایی رو می‌بینم که به جاهایی رسیدن که من دوست داشتم یا کارهایی رو میکنن که من میخاستم انجام بدم و بعد می‌بینم که طرف ۳-۴ سال از من کوچیک‌تره…. الان دارم به این فکر می‌کنم که در حال شفاف‌سازی یکی از خصوصیات نه چندان جالبم هستم که تکنیکالی از تعاریف اولیه پایین بودن عزت‌نفس هست ولی از طرفی دیگه هم فکر می‌کنم این که آدم خودش رو با بقیه مقایسه کنه یا حداقل دیگه فکر کنه در مورد آدم‌های اطرافش، امری غیرقابل انکار و ناگزیر هست. اما فرق آدم‌ها در این هست که از دیدن تفاوت‌های خودشون با اطرافیانشون چه برداشت‌ها و پساتحلیل‌هایی داشته باشن. تا اینجای نوشته که احساس می‌کنم این متنی نیست که قراره پست شه از بس که بی سر و ته و قاطیه. اما فکر کنم بهم کمک کنه که مقداری فکر و ذهنم خالی شه و اجازه بده از امروزم اونجوری که مقدور هست استفاده کنم. تاریخ نوشته شدن متن بالا برای ۱۴ نوامبر ۲۰۱۸ هست یعنی ۲۳ آبان ۱۳۹۷. الان نه تنها سال ۲۰۱۹ به انتهای ماه سومش خودس رسیده، بلکه تولد ۲۸ سالگی من هم گذشته و اکنون در ۱۰ فروردین سال ۹۸ به سر می‌بریم. آره درسته که خیلی کارها می‌خواستم که تا ۲۸ سالگی انجام بدم که انجام نشده، اما خیلی از کارهایی که فکر نمی‌کردم بتونم انجامش بدم و برام آرزو بود رو با هر سختی و اذیت و تریک‌هایی که خیلی شیک خدا این وسط پیاده‌سازی می‌کرد، انجام دادم. این روزا تلاشم اینه که اول شکرگزار داشته‌هام باشم. به این نتیجه با جون و دل رسیدم که آدمیزاد هیچ موقع از خواستن سیر نمیشه که هیچ، وقتی هم که بهش میرسه انگار نه انگار داشت خودش رو خفه می‌کرد که برسه، حالا همه آدمیزادها نه اما من اینجوری بودم. این روزا تصمیم دارم به قول این خارجی‌ها به خودم کردیت بدم نه برای غرور نه برای اینکه فکر کنم دیگه رسیدم و حله. برای اینکه ببینم تونستم بهش برسم، برای اینکه ببینم خیلی از چیزایی که میخام و الان فکر نمی‌کنم رسیدنی باشه رسیدنی هستن، برای اینکه کمی هم شده از زندگی لذت ببرم و این ترس نرسیدن‌ها رو و ترس نداشتن‌ها رو کم کنم. اها، یه نتیجه دیگه این روزام اینه که واقعا واقعا زمان‌بندی هر آدمی مختص خودشه. مثلا یکی مثل من تو این زمان باید در این شرایط روحی و موقعیتی و حالا هر چی، باشه تا یه سری سوالا واسش پیش بیاد که بره دنبالش. آدمی مثل من الان باید باید مجرد باشه تا بتونه خیلی چیزا رو اول با خودش حل کنه. آدمی مثل من الان باید در عین سختیش، دور از خانواده باشه تا تازه بفهمه که زندگی چیه، خانواده یعنی چی. از وقتی اومدم اینجا خیلی با بردارام نزدیکتر شدم. این تنهایی اینجا منو به اونا وصل کرده تا حرفام رو بزنم و هر روز بیشتر حال می‌کنم که ۳ تا برادر دارم:). زندگی چیز غریبی است. اون زمانی که کلاس پیانو رو شروع کردم به دلایلی، شاید هم احمقانه، در بدترین شرایط روحی زندگیم بودم، و به نظرم درست‌ترین زمان بود برای اینکه هنری مثل موسیقی بیاد به کمکم. مخلص کلام اینه که اگر با شرایطت دوست باشی، اگر به داشته‌ها و نداشته‌هات، به رسیدن‌ها و نرسیدن‌هات به این دید نگاه کنی که همه اینا با یه نظم و ترتیبی کنار هم قرار گرفتن که تو مثل پازل بیفتی توشو رمز و درسی که برات دارن رو در بیاری، زندگی در بدترین شرایط (از دید خودمون البته) هم زیبا میشه، خواستنی میشه. وقتی قصه سیل خونه دوستم رو با هم بررسی می‌کردیم، بعد همه استرس‌ها و ترس‌هایی که گذرونده بود خیلی نکات جالبی واسش روشن شده بود. اینکه یه سری چیزا همین قبل مهاجرتش خودشونو نشون میدادن باز همون حرف بالا رو تایید می‌کرد. زمان‌بندی هر آدمی جداست، اینو خیلی دوست دارم به آدم‌هایی که تو ۲۰ سالگیشون هستن بگم، بگم که فکر نکنن با یه سری شکست‌های ظاهری دارن از هم‌نسلاشون عقب میفتن، به خودشون وقت بدن که هم بیست سالگی‌هارو زندگی کنن و هم برن در بیارن که چی رو دوست دارن و چی میخان. این با موج رفتنا خیلی خطرناکه. اینکه بشه ۳۵ سالت و بعد ببینی اون چیزی نشده که میخاستی. البته باز خاطر نشان کنم هیچ موقع دیر نیست 🙂 مثل من که الانا دارم یه برنامه‌هایی رو میریزم که شاید به یه شروع از صفر ختم شه، الان هم فعلا در مرحله بررسیم که دقیق و حساب‌شده در بیارم که اونی که میخام چی هست و راه‌‌‌های به انجام رسوندنش چیه. به نظرم بهتره این نوشته رو پست کنم. باشد که همگی رستگار شویم…

وین یک دم عمر غنیمت شمریم

هر دفعه که از کنار این دوچرخه‌ی قفل و زنجیرشده‌ی زنگ‌زده رد می‌شم، به این فکر می‌کنم که آخرین باری که صاحبش اون رو اینجا قفل کرده، داشته به چی فکر می‌کرده؟ مثلا به اینکه ۲ ساعت دیگه برمی‌گردم بازش می‌کنم و بعد میرم خونه؟ یا نه برمی‌گردم اول می‌روم پیش فلانی برای شام؟ یا یه نگاهی بهش می‌اندازه و می‌گه باید ببرمت یه سرویس کنم، زنجیرت رو روغن بزنم؟ به این فکر می‌کنم که وقتی دوچرخه رو قفل کرده یعنی امید داشته که تا چند ساعت دیگه برمی‌گرده، یعنی تا چند ساعت دیگه هنوز زنده‌است. یعنی حداقل یه نیم‌چه برنامه‌ای داشته بالاخره. به این فکر می‌کنم که اون فرد شاید فکرش رو هم نمی‌کرده که دیگه عمرش به دنیا نباشه، به این که عمرش از دوچرخه‌اش هم کمتر باشه. اون دیگه رفته اما دوچرخه‌اش هنوز همون‌طور وفادارطور اما داغون و زنگ‌زده و البته از روی اجبار شاید، منتظره که صاحبش برگرده. نمی‌دونم، شاید اصلا هیچ اتفاقی برای صاحبش نیفتاده. شاید این دوچرخه یادآور خاطرات تلخی بوده که می‌خواسته از دستش خلاص شه، اومده یه جای دور از خودش اونو قفل و زنجیر کرده و رفته! شاید برای اینکه مطمین باشه این دوچرخه رو با یه سوار دیگه نمی‌بینه، یا شاید برای اینکه در عین حال که می‌خواسته از دستش رها شه اما بازم گفته بالاخره یه جای مشخص داشته باشه که بدونم کجاست! آره شایدم اصلا گاهی میاد بهش سر می‌زنه و با یادآوری اون خاطره‌ی کذایی مثلا ازش درس عبرت می‌گیره. یا نه در اوج سختی میاد اینو می‌بینه و با یادآوری نجات از اون اتفاق بد به خودش می‌گه که اونو از سر گذروندی این نیز بگذرد! آره شاید میاد اصلا ازش امید می‌گیره! خدا می‌دونه

بعد از اینکه چند صد قدمی از دوچرخه دور شدم، دیگه فکرم از صاحب دوچرخه و قصه‌اش خارج شده و دارم به چند تا موضوع دیگه‌ هم‌زمان فکر می‌کنم. به این‌که آیا واقعا از هر چیزی، کسی و اتفاقی در راه زندگیم قرار می‌گیره هم می‌شه برداشت منفی داشت هم مثبت؟ آیا واقعا این حق انتخاب با منه که از قسمت‌های تلخ گذشته و از شکست‌ها و نرسیدن‌هام درس بگیرم یا نشخوار کنم و خودآزاری؟ آیا واقعا می‌شه خاطرات آزاردهنده رو یه جا فقل کرد و فقط برای درس عبرت گاهی ازشون یاد کرد؟ این‌ها برداشت‌ها و پساتحلیل‌های مثبت از دیدن دوچرخه بود. اما روی دیگری هم وجود داره. برداشت ترسناکش اینه که فرض کنیم صاحبش عمرش به دنیا نبوده که دوچرخه این‌طوری رها شده. حالا که در مغازه هستم و دارم به قفسه پنیرها نگاه می‌کنم و تصمیم می‌گیرم که کدومش رو انتخاب کنم به این فکر می کنم که زندگی انقدر غیرقابل پیش‌بینی هست که ممکنه همین پنیر رو اصلا نرسم بخورم! بالاخره یکی رو انتخاب می‌کنم و با نگاه کردن به لیست خرید و گشتن دنبال قفسه قهوه‌ها برای مدتی فکرم از داستان دوچرخه پرت می‌شه به روزمرگی‌های تکراری

دستام خسته شده و پاهام هم بعد دو ساعت یپاده‌وری دیگه درد گرفته. یهو دقت می‌کنم و می‌بینم که باز برای برگشت مسیری که از کنار دوچرخه رد می‌شه رو ناخودآگاه انتخاب کردم با اینکه اصلا مسیر معمولم نیست. الان دیگه شب شده و بایذ خیلی دقت کرد و زنگ‌زدگی و خرابی‌های دوچرخه دیده شن. اگر کسی این موقع رد شه شاید اصلا متوجه نشه که این دوچرخه رها شده! شاید تو روزش هم اون قدرها کسی بهش توجه نکنه. می‌ایستم و باز نگاهش می‌کنم. پاکت رو می‌دم اون دستم و با دست راست روی زبری‌های زنگ‌زدگی دوچرخه دست می‌کشم. پیش خودم فکر می‌کنم که بهترین برداشت چی می‌تونه باشه؟ دوچرخه یه جورایی نماد زندگی هست. اولاش که بخوای یاد بگیری سوارش شی، انقدر می‌خوری زمین، انقدر باید زخم و زیلی بشی تا یاد بگیری راحت سوارش شی و لذت ببری. همین لذت بردن‌های کوتاه قبل زمین‌خوردن‌ها بهت انگیزه می‌ده که ادامه بدی. هنوز زخم‌‌های روی زانوهام رو یادمه که چه‌قدر درد داشت و چه‌قدر طول کشید که خوب شد اما به جاش انقدرا ماهر شده بودم که دوچرخه‌های بزرگ بردارام رو یواشکی برمی‌داشتم و ظهرها می‌رفتم از سربالایی کوچه تند میومدم پایین که بیشتر خوش بگذره.

بزرگ‌تر که شدم دیگه تو ایران خیلی خیلی کم دوچرخه سوار می‌شدم و همیشه فکر می‌کردم از اولین کارهایی که بیام مثلا خارج انجام می‌دم دوچرخه خریدنه. اما هنوز بعد ۲ سال نخریدم و شاید در مجموع ۷-۸ بار رفته باشم دوچرخه‌سواری. اینجا یکی از چیزایی که به معنای واقعی بهم ثابت شده اینه که درسته شرایط مهمه اما خود آدم بسی بسی مهم‌تره. من خیلی از کارهایی که همیشه می‌خواستم و یا می‌خوام که انجام بدم رو با بهونه آوردن مهیا نبودن شرایط یا وقت کافی، حتی موقعی به حد کافی شرایط مهیا بوده هی عقب انداختم، و یا شایدم تنبلی کردم، نمونه‌ی بارزش همین وبلاگ‌نویسی! به نظرم بیش از ۹۰ درصد رفتار، برداشت و انتخاب‌های خودمون هست که زندگی‌هامونو می‌سازه و شیرین می‌کنه. حتی اگر ما درست انتخاب کنیم چه بسا شرایط خودش رو با ما وفق بده. قطعا استثنا داره اما بازم میگم بیشتر مواقع حداقل تو زندگی و تجربه من خودم بودم که نقش کلیدی داشتم حالا چه عمل کردم چه نکردم. آره زندگی اصلا کار آسونی نیست اما به نظر یادگرفتنی میاد.

و کلام آخر هم از حافظ جان که البته می‌شه با صدای همایون اون رو شنید:

خوش‌تر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست

ساقی کجاست کو سبب انتظار چیست

هر وقت خوش دست دهد مغتنم شمار

کس را وقوف نیست که انجام کار چیست

پیوند عمر بسته به مویی است هوش دار

غم‌خوار خویش باش غم روزگار چیست

و بالاخره نخستین نوشته: دنیای خود را نقاشی کن

امروز شاید بیش‌تر از ده ماه از راه‌‌اندازی اولیه این وبسایت می گذره و بیش از ده بار موضوع اولین نوشته‌ام رو انتخاب کردم اما کامل ننوشتم و پست نکردم. در همین حین حدیث خیلی جالبی از امام علی (ع) دیدم که احساس می‌کنم چه قدر برای اون زمان بی‌مفهموم به نظر میومده شاید، اما دقیقا واسه زمان‌ ما خیلی کلیدی هست: « پایداری زندگی به برنامه‌ریزی درست و وسیله رسیدن به آن مدیریت صحیح است». اما از طرف دیگه فقط برنامه‌ریزی هم نیست دیگه. همه چی به همه چی ربط داره تا رفتاری از ما سر بزنه. از عزت‌نفس، کمال‌گرایی، اهمال‌کاری، خودتخریبی، و و و . این روزا روزای خیلی جالبی واسم نیست. حس اتلاف وقت، حس بی‌هدفی و سردرگمی کلافم کرده. یه دست‌وپاهایی هم می‌زنم اما بیشتر حالت مرداب داره متاسفانه. یا البته تفسیر من از رفتارها و رویدادهای اطرافم اینه. هم‌دم این روزام شده آهنگ بوم از آلبوم «پیاده‌روی در اردیبهشت» گروه دال :

دنیای من را نقاشی کن

با فرداهایی آبی‌تر

دنیای من را نقاشی کن

با شب‌هایی مهتابی‌تر

دنیای من را نقاشی کن

دور از آتش، دور از فریاد

با سقفی سرشار از آرامش

دور از طوفان، دور از باد

دنیای من را نقاشی کن

رنگارنگ از آزادی

با دستانی بی‌قفل و دستبند

دنیایی غرق شادی

موج امید را تا دریا بکش

آبی صلح را تا آسمان

طرحی از خورشید بر بوم شب بزن تا تعبیر رویایمان