پیانو

اواسط سال دوم دانشگاه به مرور همون روابط کمی هم که با دوستانم داشتم کم و کمتر شد. کم‌غذا شدن و دوری از بقیه برای من نشانه‌های شروع افسردگی هست که اگر بهش نرسم بد و بدتر می‌شه. دیدم دووم نمیارم عید نوروز به هر ترتیبی بود رفتم ایران. وقتی برگشتم انگار این غم دوری و دلتنگی بعدش بیشتر از همیشه فشار اورد و هی اوضام قاطی‌تر می‌شد. تراپیست عزیز خیلی کمک کرد اما خب تهش باید خودم دست به کار می‌شدم. بهم گفت یه کاری کن که دوست داری. مدت‌ها بود می‌خواستم پیانو رو شروع کنم باز.

دفعه اول سال تابستون رفتن به سوم راهنمایی بود، به خاطر داستان تیزهوشان اشتباه کردم و رها کردم. بار دوم ترم هفت کارشناسی بود. خیلی ترم عجیبی بود. ۲۰ واحد اختصاصی داشتم، دو روز اخر هفته از ۱۲ ظهر تا ۸ شب می‌رفتم کلاس‌های کنکور ام‌بی‌ای و همون ترم باز کلاس پیانو رو شروع کردم. با زحمت وقت می‌زاشتم با اتوبوس می‌رفتم اسدآبادی کلاس.  ارگی که داشتم رو اتاق خوابگاه جا داده بودم و وقتایی که بچه‌ها نبودن تنظیم می‌کردم که بتونم تمرین کنم. اما دیگه وقتی به کنکور نزدیک شد نمی‌شد واقعا، روز آخری که رفتم استادم گفت خیلی قشنگ زدی با کمترین خطا، همونجا بهش گفتم این آخرین جلسه است و دیگه نمی‌تونم بیام. تا میدون فاطمی پیاده اومدم و گریه کردم، به خودم میگفتم عیب نداره باز شروع می‌کنی. خلاصه گذشت.

کنکور دادم و شدم رتبه ۹۹. بماند که سر کنکور مراقبا بالا سرم ویز ویز صحبت می‌کردن و من یادمه گوشامو می‌گرفتم سوالا رو می‌خوندم بعد دستمو میوردم پایین گزینه رو می‌زنم و باز از اول. اون سال از قضا وقتی بود که شریف یهو تعداد افرادی که می‌گرفت رو کم کرد و من دانشگاه تهران قبول شدم. اما هدفم شریف بود و خب خیلی بد شد، دوران سختی بود چون باید تصمیم سختی میگرفتم. تهش با هزار فکر رفتم امیرکبیر مدیریت ساخت. اینجا رو هم خیلی شانسی دوستم مدارکم رو داده بود؛ وگرنه من که کنکور عمران رو نداده بودم. سر اینکه مستقیم شریف هم قبول نشدم برای ارشد عمران باز خیلی تو روحیم تاثیر بدی داشت. اینا رو هم جمع شد. جمع شد و تو ابان اینا انقدر پشیمون شده بودم که کارم شده بود اشک و آه. تنها کاری که به ذهنم رسید این بود که پاشدم رفتم سر کلاس‌های حمل‌نقل شریف نشستم. یکی از درس‌ها رو انقدر جدی می‌رفتم که نمره تمرین‌های من از همه بالاتر شد. گذشت و گذشت. بعد یکم سر اینکه مثلا از شریف اومده بودم و الکی الکی تحویلم گرفتن و من الکی الکی اعتماد به نفسم رفت بالا، سال دوم ارشد تو اوج بودم، مقاله می‌دادم، زیادی نظر می‌دادم، همین وسطا یکی از جایزه بهترین مقاله‌های کنفرانس حمل و نقل تهران رو گرفتم.

رو اوج اوج بودم. با این حس و این که دیگه من موضوعی که دوست دارم رو یافتم، دانشگاه خوب پذیرش گرفتم، اومدم تورنتو. اولاش خوب بود، نمره‌هام هم خوب بود اما باز از سال دوم این عدم اعتماد به نفس و عقب بودن از زندگی‌و خودکم‌بینی و من اینجا چی کار می‌کنم شروع شد، و با همون حال امتحات جامع رو دادم. به حدی استرس داشتم سر امتحان شفاهی می‌خواستم پام بشکنه یه چیزیم شه نرم. رفتم. خوب بود خیلی خوب. استادم بهم گفت از بهترین امتحانات بوده، اما من فکر می‌کردم به خاطر روحیه من میگه برای دلخوشکنک. دو ماه بعدش رفتم بهش گفتم حاجی من می‌خوام انصراف بدم، استادم چشماش چهارتا شد، کلی باهام حرف زد و خب خوب بود. اما حالم بد و بدتر می‌شد، عید اومدم ایران که افاقه نکرد. برگشتم و بعد از دو هفته خیلی آنی تصمیم گرفتم یه کاری رو که دوست دارم انجام بدم.

بدون خیلی گشتن رفتم دو سه جا و یهو بیشتر پس‌اندازم رو دادم و یه پیانوی دیجیتال خریدم. بعدش تازه شروع کردم دنبال استاد گشتن. دو هفته بعد کلاسم رو شروع کردم. یکی از بهترین تصمیم‌های زندگیم بود. خود پیانو و کلاساش و روند یادگیری هم داستان خودش رو داره، اینکه وقتی یه آهنگی رو از اول شروع می‌کنی از دینگ دینگ و اروم زدن می‌رسی به تند زدن و اون لحظه‌ای که آهنگ در میاد شوق رسیدن به قله است برای من. هر آهنگ همون‌طوره. اینکه خود خودتی موقع تمرین اینکه حس رقابت فقط با خودته خیلی شیرینه. همه‌ی این حرفارو نوشتم که بگم قدرت هنر حالا موسیقی نقاشی آشپزی هر چی خیلی زیاده خیلی، دست کم نگیرین:)