سال درد مشترک

اون شب‌هایی که روزهاش کارام مونده و جلو نرفته، اون شب‌هایی که روزهاش تلخ بوده از صبح علی‌الطلوع تا غروب، اون شب‌هایی که روزهاش خبرهای بد شنیدم، خسته‌ی خسته هم که باشم خوابم نمی‌بره به راحتی، خوابم نمی‌بره چون قدرت تموم کردن روز رو ندارم، به معنای واقعی کلمه نمی‌تونم بخوابم، انگار می‌کنم که اگر خوابیدم یعنی همه‌ی خاطرات اون روز رو نادیده گرفتم، انگار که اگر بخوابم به لحظه لحظه‌ی اون روز خیانت کردم. 

گاهی تنها کاری که ازم برمیاد که فقط اجازه بدم پرونده اون روز واسم تموم شه اینه که از ۱۰۱ به پایین رو برعکس و تند تند بشمارم، حالا چرا ۱۰۱. خیلی دلیل خاصی نداره اما یادم میاد قدیما که بهم میگفتن ان‌شاالله ۱۲۰ ساله شی، میگفتم نه نه من میخام صد سال و یک روز عمر کنم، دلیل این یکی رو نمی‌دونم اما مونده بوده احتمالا تو ناخودآگاهم و اولین باری که این شمردن‌ها را شروع کردم از ۱۰۱ شروع شد و موندگار شد. هی از اول هی از اول، می‌شمارم تا شاید وسط اون شمردن‌ها دنیا یادش بره امروز چی شده چی نشده و اجازه بده تموم شه. واقعا ولی دنیا مگه واسش مهمه که چی شده چی نشده. فردا باز خورشید طلوع می‌کنه، فردا باز پرنده‌ها می‌خونن، فردا باز گربه‌ی بازیگوش میاد میو میو میکنه، و فردا باز ظلمی رخ می‌ده، کودکی به ناحق می‌میره، فردی به ناحق و با پول خون بقیه روزش رو شروع می‌کنه. 

تموم شدن هفته و ماه و سال هم واسم همینه، امسال هم انگار گیر کرده و قرار نیست تموم شه، امسال هم سختمه، فیزیکلی اذیتم می‌کنه، همه سلول‌های بدنم می‌خواد مقاومت کنه تا آخرین جونی که داره و نزاره تموم شه، تا وقتی معلوم نشده چرا زد چرا دو بار زد، نزار تموم شه تا معلوم شه چرا محمدحسین و زینب نباید تو این دنیا باشن، نزاره تموم شده تا معلوم شه چرا ری‌را، پارسا، راستین، السا، کوردیا باید بدون حتی کودکی کردن از این دنیا این قدر مظلومانه برن. به خدا که اگر امام حسین بود بیشتر درد می‌کشید از کشته‌شدن این بچه‌ها تا طفل ۶ ماهه‌ی خودش. این که حتی پیکری برای خداحافظی آخر هم باقی نمونده خیلی درد داره. وقتی کسی رو خاک می‌کنی وقتی می‌بینی که آروم خوابیده و داره از این دنیا می‌ره قبول می‌کنی که رفته، که رفته جایی که حداقل این قدر ظلم اظهر من الشمس توش نیست. اما وقتی چیزی نیست که باهاش وداع کنی، دردش هر روز تازه‌ است هر روز صبح یادت میاد که موشک زده شده و یک سری آدم بی‌گناه به فجیع‌ترین شکل از این دنیا رفتن. باز دلت می‌سوزه که قاتل داره راست راست می‌گرده. به خدا یه شب که با یکی بد حرف بزنم و دلش رو بشکونم خواب به چشمام نمیاد، چرا اینا زندن؟ چه طوری عزیزاشونو بغل می‌کنن، بغل که هیچی چه طوری هنوز دارن نفس می‌کشن؟

آخ که خفه شدن تو دست و پا چی؟ وقتی هنوز معلوم نشده چرا اون بچه‌ها باید زیر دست و پا خفه می‌شدن چه طوری میشه سال رو تموم کرد. وقتی هیچ کس براش مهم نیست که تو تشییع یک نفر، هر چند مهم، نباید این طور می‌شد. وقتی به همین اکتفا می‌کنن که «تعدادی» از دنیا رفتن یعنی همین که هست. خب اون فرد بزرگ مگه برای حفظ جون همین آدم‌ها همین بچه‌ها نجنگید؟ چه طور به چشم به هم زدنی، ۱۷۶+۱+ تعدادی بیش از ۶۰ نفر رو فداش کردین؟ آخ که این درد سخته، وقتی هیچ کاری از دستت بر نیاد سخت‌تر میشه، حل میشی توش. هر خنده‌ایت ته مزه‌ی گریه داره تا ابد.

حالا من نوعی هیچ کاری از دستم برنمیاد حتی برای خودم چه برسه به بقیه، چون دیگه حتی جرات برعکس شمردن رو هم ندارم، می‌ترسم برعکس بشمارم، بشمارم برسم به ۱۸ دی، برعکس بشمارم برسم روزی که دردی به عظمت چندین کهکشان نشست تو قلب همه‌. امسال رو هیچ جوره نمی‌تونم تمومش کنم. امسال قراره تا ابد و یک روز خودش رو قلاب کنه و هر جا که برم صدای جیرینگ جیرینگ افتادن اشک‌هاش برای ۱۷۶+۱+ تعدادی نفر بیاد. 

پ.ن: این نوشته دیرتر از سال جدید منتشر شده اما قبلتر نوشته شده بود.

دنیای کج و معوج این روزها

به نتیجه نهایی کارم نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم با تصویری که روی صفحه لپتاپ هست خیلی فرق داره‌؛ چرا این‌قدر کاغذم مواج شد، جنس کاغذ مناسب نبوده حتما. چسب‌های دور صفحه را که به عنوان قاب اولین کار آبرنگم چسبانده بودم رو با احتیاط جدا می‌کنم و فکر می‌کنم: اا این از اون چسب‌های تو عکس نبود داره کاغذ ر‌و هم جدا می‌کنه. چسب‌ها که کامل جدا شدند متوجه شدم قاب تصویر رو هم کج دراوردم و خب اون هم واضحا با تصویر نهایی فیلم آموزشی متفاوت هست. با همه این تفاوت‌ها (نه نقص‌ها) از کارم راضی بودم. خوشحال بودم که بالاخره بعد از ۵-۶ ماه آبرنگ از کشوی میز بیرون اومده و استفاده شده. تلاش اول رو انجام دادم و الان داره از قابلیت‌های آبرنگ خوشم میاد، به خودم میگم خب زودتر دست به کار می‌شدی. زمان و مکان رو ثبت می‌کنم و عکس و فیلم رو به گروه خانواده ارسال می‌کنم و زیرش می‌نویسم هنرمند گمنام. بعد اما دیرتر به تمام کارهای امتحان نشده، مکان‌های نرفته، بازدید‌های نکرده فکر می‌کنم. به این فکر می‌کنم که یکی از بزرگ‌ترین اشتباهات امثال من‌ها این بوده که فکر می‌کنیم همیشه وقت هست، این محدودیت قرنطینه حداقل سودی که داشته همین نمایان شدن واقعیت‌های پنهان و در عین حال کلیدی زندگی بشری بوده حالا هر کس به نوع خود. یاد حرفی از کتاب معنای زندگی آلن دوباتن افتادم که می‌گفت:« یکی از موانع معنادار بودن زندگی این است که احساس می‌کنیم برای رسیدن به چیزهای مهم وقت داریم. متوجه می‌شویم که معنای زندگی کجاست، اما در تمرکز بر آنها اضطراری نداریم، چون همیشه فکر می‌کنیم فردا، یا آخر ماه یا سال بعد به سراغش خواهیم رفت. این تصور مبهم را داریم که زمان نامحدود است.»

پیانو

اواسط سال دوم دانشگاه به مرور همون روابط کمی هم که با دوستانم داشتم کم و کمتر شد. کم‌غذا شدن و دوری از بقیه برای من نشانه‌های شروع افسردگی هست که اگر بهش نرسم بد و بدتر می‌شه. دیدم دووم نمیارم عید نوروز به هر ترتیبی بود رفتم ایران. وقتی برگشتم انگار این غم دوری و دلتنگی بعدش بیشتر از همیشه فشار اورد و هی اوضام قاطی‌تر می‌شد. تراپیست عزیز خیلی کمک کرد اما خب تهش باید خودم دست به کار می‌شدم. بهم گفت یه کاری کن که دوست داری. مدت‌ها بود می‌خواستم پیانو رو شروع کنم باز.

دفعه اول سال تابستون رفتن به سوم راهنمایی بود، به خاطر داستان تیزهوشان اشتباه کردم و رها کردم. بار دوم ترم هفت کارشناسی بود. خیلی ترم عجیبی بود. ۲۰ واحد اختصاصی داشتم، دو روز اخر هفته از ۱۲ ظهر تا ۸ شب می‌رفتم کلاس‌های کنکور ام‌بی‌ای و همون ترم باز کلاس پیانو رو شروع کردم. با زحمت وقت می‌زاشتم با اتوبوس می‌رفتم اسدآبادی کلاس.  ارگی که داشتم رو اتاق خوابگاه جا داده بودم و وقتایی که بچه‌ها نبودن تنظیم می‌کردم که بتونم تمرین کنم. اما دیگه وقتی به کنکور نزدیک شد نمی‌شد واقعا، روز آخری که رفتم استادم گفت خیلی قشنگ زدی با کمترین خطا، همونجا بهش گفتم این آخرین جلسه است و دیگه نمی‌تونم بیام. تا میدون فاطمی پیاده اومدم و گریه کردم، به خودم میگفتم عیب نداره باز شروع می‌کنی. خلاصه گذشت.

کنکور دادم و شدم رتبه ۹۹. بماند که سر کنکور مراقبا بالا سرم ویز ویز صحبت می‌کردن و من یادمه گوشامو می‌گرفتم سوالا رو می‌خوندم بعد دستمو میوردم پایین گزینه رو می‌زنم و باز از اول. اون سال از قضا وقتی بود که شریف یهو تعداد افرادی که می‌گرفت رو کم کرد و من دانشگاه تهران قبول شدم. اما هدفم شریف بود و خب خیلی بد شد، دوران سختی بود چون باید تصمیم سختی میگرفتم. تهش با هزار فکر رفتم امیرکبیر مدیریت ساخت. اینجا رو هم خیلی شانسی دوستم مدارکم رو داده بود؛ وگرنه من که کنکور عمران رو نداده بودم. سر اینکه مستقیم شریف هم قبول نشدم برای ارشد عمران باز خیلی تو روحیم تاثیر بدی داشت. اینا رو هم جمع شد. جمع شد و تو ابان اینا انقدر پشیمون شده بودم که کارم شده بود اشک و آه. تنها کاری که به ذهنم رسید این بود که پاشدم رفتم سر کلاس‌های حمل‌نقل شریف نشستم. یکی از درس‌ها رو انقدر جدی می‌رفتم که نمره تمرین‌های من از همه بالاتر شد. گذشت و گذشت. بعد یکم سر اینکه مثلا از شریف اومده بودم و الکی الکی تحویلم گرفتن و من الکی الکی اعتماد به نفسم رفت بالا، سال دوم ارشد تو اوج بودم، مقاله می‌دادم، زیادی نظر می‌دادم، همین وسطا یکی از جایزه بهترین مقاله‌های کنفرانس حمل و نقل تهران رو گرفتم.

رو اوج اوج بودم. با این حس و این که دیگه من موضوعی که دوست دارم رو یافتم، دانشگاه خوب پذیرش گرفتم، اومدم تورنتو. اولاش خوب بود، نمره‌هام هم خوب بود اما باز از سال دوم این عدم اعتماد به نفس و عقب بودن از زندگی‌و خودکم‌بینی و من اینجا چی کار می‌کنم شروع شد، و با همون حال امتحات جامع رو دادم. به حدی استرس داشتم سر امتحان شفاهی می‌خواستم پام بشکنه یه چیزیم شه نرم. رفتم. خوب بود خیلی خوب. استادم بهم گفت از بهترین امتحانات بوده، اما من فکر می‌کردم به خاطر روحیه من میگه برای دلخوشکنک. دو ماه بعدش رفتم بهش گفتم حاجی من می‌خوام انصراف بدم، استادم چشماش چهارتا شد، کلی باهام حرف زد و خب خوب بود. اما حالم بد و بدتر می‌شد، عید اومدم ایران که افاقه نکرد. برگشتم و بعد از دو هفته خیلی آنی تصمیم گرفتم یه کاری رو که دوست دارم انجام بدم.

بدون خیلی گشتن رفتم دو سه جا و یهو بیشتر پس‌اندازم رو دادم و یه پیانوی دیجیتال خریدم. بعدش تازه شروع کردم دنبال استاد گشتن. دو هفته بعد کلاسم رو شروع کردم. یکی از بهترین تصمیم‌های زندگیم بود. خود پیانو و کلاساش و روند یادگیری هم داستان خودش رو داره، اینکه وقتی یه آهنگی رو از اول شروع می‌کنی از دینگ دینگ و اروم زدن می‌رسی به تند زدن و اون لحظه‌ای که آهنگ در میاد شوق رسیدن به قله است برای من. هر آهنگ همون‌طوره. اینکه خود خودتی موقع تمرین اینکه حس رقابت فقط با خودته خیلی شیرینه. همه‌ی این حرفارو نوشتم که بگم قدرت هنر حالا موسیقی نقاشی آشپزی هر چی خیلی زیاده خیلی، دست کم نگیرین:) 

هنوز که هنوزه (۱)

هنور که هنوزه، الانی که سال چهارم، الانی که دیگه یه مقاله متوسط از کارم آماده چاپ هست و مقاله کامل و اصلی این فاز اول شاید ۷۰ درصدش حله، الان که باید برای یک ماه دیگه یه مقاله سوم رو برای ارایه آماده کنم، الانی که یه فاز اصلی دیگه از کارم مونده که هیچ ایده‌ای ندارم ازش، هنوز دارم به این فکر می‌کنم که آیا بهترین کار این نیست که انصراف بدم یا با یه ارشد سر و ته داستان رو هم بیارم.

هنوز دارم به این فکر میکنم که دیر نیست که برم دنبال یه رشته دیگه؟ دیر نیست که دنبال کاری موضوعی رشته‌ای بگردم که واقعا دوستش داشته باشم. که این قدر با ناامیدی نرم جلو که این قدر حس اضافی بودن در اون رو نکنم. دارم فکر می‌کنم اصلا هم‌چین چیزی هست؟ یا اگر هست من میتونم پیدا کنم؟ یا باز میشه این داستان حمل‌ونقل که فکر میکردم قله‌ی آرزوهام ته این راه هست. هنوز که هنوزه درگیرم و ناراحت و ناامید. 

ADHD: Attention Deficit Hyperactivity Disorder اختلال کم‌توجهی یا بیش‌فعالی

خیلی دارم به این فکر می‌کنم که آیا شروع کنم به تولید محتوای فارسی در این مورد یا نه. دفعه اولی که رفتم تست دادم و فهمیدم که این اختلال رو دارم. یادمه خیلی خوشحال شدم. اینکه یه سری رفتارهام دلیل داشته اینکه این مشکلاتی که روحی روانی اذیتم می‌کرده اینکه تمام عمرم بی‌دقت بودم دست خودم نبوده اینکه گریه‌هایی که برای بی‌دقتی‌های احمقانه می‌کردم بی‌دقتی‌هایی که الکی منو از خیلی چیزا عقب انداختن تو زندگی چیزی نبوده که من می‌تونستم انجام ندم. یعنی خب الان که می‌‌دونم این مشکل رو می‌تونم دنبال روش‌هایی برای بهبودش برم اما قبلا نه و خب این باعث شد که یک سری شکست‌‌ها و اشتباهات خودم را راحت‌تر بپذیرم. رو این حساب و از طرفی با اطلاعات بسیار کمی که بین اطرافیان و دوستانم از این موضوع می‌بینم به نظرم کار خوبی بشه که برم شروع کنم یه سری موارد آموزشی به زبان فارسی درست کنم. باید کمی بیشتر بررسی کنم حتما. شاید کار خوبی بشه و کمک کنه. نمی‌دونم.

اما حالا که این مطلب رو استارت زدم بزار کمی از خاطرات این بی‌دقتی‌ها و کم‌توجهی‌‌ها بگم. اینکه تو مدرسه همیشه غلط‌های محاسباتی داشتم و یا سوال جا مینداختم از جمله مواردی هستن که حداقل خطر جانی نداشتن. یادمه حتی سال اول دانشگاه یه درس داشتیم به اسم استاتیک که ته ته داستان این بود که باید جمع همه‌ی نیروها به صفر می‌رسید حالا حدس بزنین چی، مال من هیچ موقع صفر نمی‌شد. بعد امتحان پایان‌ترم که رفتم برگم رو ببینم، استاد گفت شما دیپلم داری؟ گفتم بله استاد با معدل ۱۹.۸ اینا، گفت من موندم با این امتحان دادنت چه طوری داشنگاه قبول شدی:|. یا ترم بعدتر که رفتم برگه درس مهندسی خاک رو دیدم و بعد یک صفحه محاسبات ۲+۲ رو نوشته بودم ۵ و اتستاد نصف کل نمره رو کم کرده بود برای اینکه درس عبرت بشه واسم. اووو بعدی یادمه که درس مهندسی بتن بود که من خیلی دوست داشتم، در این حد که من می‌خوام تی‌ای این درس شم و اینا. فکر کن شب قبلش با تلفن ۳ ساعت برای یکی توضیح دادم کلی و اون ۱۸ شد من ۱۵ چرا! چون جدول بر اساس نیوتن بود و من کیلوگرم هی حساب می‌کردم. عددهای من یک دهم عددهای جدول بود و کل وقتم به این رفت که چرا هیچ کس چیزی نمیگه و هی کلنجار می‌رفتم با عددهام فکر کنم اخرش هم بعد امتحان فهمیدم چی شده بود. یه امتحان دیگه بود که زمان ۲ ساعت بود و من جای اینکه ۲ رو در ۶۰ دقیقه در نظر بگیرم ۹۰ دقیقه در نظر گرفتم و زمانی که فکر میکردم کلی وقت هست استاد گفت ۲۰ دقیقه دیگه تمومه و من کلی سوال مونده داشتم. حالا داستان این نیست که من نمره‌‌های خوبی نمی‌گرفتم داستان اینه که سر این اتفاقات کلی اعتماد به نفس من پایین میومد خودم رو آدم خنگی می‌دونستم که لیاقت نمره‌های خوب رو نداره. وقتی فهمیدم اینجا در دانشگاه‌های کانادا اگر کسی این مشکل رو داشته باشه بهش اتاق جدا و وقت اضافه می‌دن برای امتحان دادن کلی دلم برای خودم سوخت بیشتر برای اینکه اینجا هم دیر فهمیدم و از این امکانات استفاده نکردم و باز همین بی‌دقتی‌ها باعث شد که نمره‌های اینجا هم بالا پایین شه و باز روی اعتماد به نفس من اثر منفی بزاره.

از بی‌دقتی‌‌های جانی بخوام مثال بزنم باید به دوره‌ای اشاره کنم که برای میگرن شدیدم روزانه داروهای خیلی قوی استفاده می‌کردم. دارویی بود که باید روزی ۳ تا می‌خوردم و داروی دیگه‌ای روزی یکی. من چه کردم. برعکس خوردم. بعد چند روز حالم بد شد و باز رفتم دکتر. وقتی فهمید من چه کردم کلی به من توهین کرد که تو مثلا دانشجویی اما دو تا عدد رو تشخیص نمی‌دی از هم. منو از مطبش بیرون کرد. منشی که صدای گریه منو شنید کلی اومد بهم آب قند داد و با دکتر صحبت کرد من بیمارش بمونم. داستان مال سال دومی هست که تنها تهران بودم و عملا بی‌تجربه و بچه بودم. خیلی یادمه همین موضوع باز منو اذیت کرد.

خلاصه از این داستان‌ها که بگذریم خواستم فقط یه سری علایم و اذیت‌هاشو بگم. اما اگر تصمیم به ادامه گرفته شد با منبع و به طور تمیز و دقیق ازش می‌نویسم.

یکی دیگه از نشانه‌هاش هم نداشتن تمرکز هست در اینکه کلا روی یه کاری نمیتونی بمونی مگر اینکه از اون ور بوم بیفتی یعنی از فرط علاقه توش گم شی. من اومدم یه آهنگ بزارم کمی تمرکزم رو درس بیشتر شه، یوتیوب رو باز کردم یه ویدیو پیشنهاد کرد از ADHD من به کل یادم رفت که کجا بودم و چه می‌کردم در حدی که از اون ویدیو اومدم اینجا و شروع کردم به نوشتن! برم سر کارم فعلا 🙂

عکس از اینجا:
https://psychlopaedia.org/learning-and-development/problems-at-schoolwhat-is-the-role-of-adhd-and-other-factors/

When I realized the fact that I am NOT that SMART that I thought I am

I was walking from my office back home on my usual path. Most of the time I pass through the park and then the two libraries (one of them looks like Hogwarts:*). As you know this most of the time refers to the time that we were free to walk in parks and it was not any COVID-19 around. Commonly, that time of the year the park is very very beautiful with colorful leaves. However, this year we had an early winter with heavy snow, which literally covered all the park over one night. Anyway, I was walking and thinking about my current situation in academia and of course in life. I was thinking about so many tasks and deadlines that I have before the new year coming (our new year in Iran, which is around mid-March, the beginning of Spring). At the same time, I was listening to a podcast about Dan Ariely’s famous book Predectibbe Irrationalties and trying to find out about what actions of mine could actually be categorized under this umbrella. I came up with easy ones like how I bought my new laptop which is very funny and a long story. But very suddenly, I just realized something about my own personality.

So, I am (or I think I am) so humble in front of others, I have (I am sure of this one) sever imposter syndrome, I am (again, I am sure) very perfectionist, I am too hard on myself, but (very very big but) apparently and even unconsciously somehow, I am also so arrogant regarding my abilities specifically my cleverness (IQ?). Then I was thinking: “hey fool that is the key!! You think you are so smart and clever and everything, so you depend on it more than you supposed to! You put all the deadlines for the last minutes since you think you can handle them; you are procrastinating everything because you think you do not need so much time and you can do it in a blink of an eye!! Yeah, you believe and broadcast hard working and everything but you are not doing it at all. On the other hand, you are hard on yourself because you think you can do more or BE more but you are not”. So that thought was my very bright insight about myself.

The day I accepted my limitations, the day I confessed to myself that I am just an ordinary person my whole life changed. Nowadays, not only I can enjoy my small achievements, but also I can be more productive and progressing. So now I can make very organized long and short plans, I can put enough time and energy into my dreams and responsibilities (Compare to before, for sure).

There are two main takeaway messages: first, when you expect less you will get more definitely, small achievements and happiness are much more inspiring and sustainable than big ones. They contribute to more slightly, but as the proverb said: Go slowly but go forever. Contrary, if you achieve something big without those middle steps you will fall down fast and easily. Second, if you be humble also in front of yourself, you will allow yourself to make mistakes, you would not be too hard on it, you would not punish and blame it forever (what I was doing almost my whole life). Also, you will be open to the possibilities of learning new stuff much more effectively. If you be arrogant you do not pay enough attention to the new materials and you will not give yourself the flexibility of changing beliefs or attitudes (believe me that most of us are doing it to ourselves unconsciously). So I am proud to announce to you my new way of life from that night till forever. Sit and solve your shits with yourself, then start fresh, I did it; for sure you can, too. I Will be super happy to hear your stories, keep me posted.

COVID-19 evil twin: the one which has been affecting us all since a long time ago, a humanism crisis which we have been ignoring even to properly acknowledge

There are so many statements saying that COVID-19 is a fair virus, i.e., both poor and rich may get the disease; but is it really how we define fairness? Let me start with Iranians.

I do not want to double-emphasizing on how the sanctions are affecting my country’s (Iran) health system¹. I do not want to talk about the vivid unfair direct effects of sanctions which have been a burden on my people’s shoulder not for the past months but for the last years. I cannot help myself not to mention those patients with cancers or with very painful EB (Epidermolysis bullosa simplex) disease who have been also affected by sanctions². Their medicines are so rare and if they find them, they are super expensive due to the fact that Iran’s economy is getting worse on a daily basis. Though for sure, recently, it is crystal clear to everyone how sanctions have been affecting Iranians due to the COVID-19 coronavirus. I know and you know that there has been some mismanagement by the Iranian government like most of the other governments, but one of the main reasons for the medical shortage in Iran is actually the sanctions! Whether you want to believe it or not.

As I mentioned, I do not want and I do not have enough information about the details and the process of the medical aspect of this crisis, but for sure I can talk about how COVID-19 is affecting my country compared to others, like Canada, from the academic point of view. The day after my university (University of Toronto) was shut down due to the virus, I was bombarded with emails explaining how instructors, TAs, or students can use the online platform for the rest of the semester. No single class was canceled. Although it is not the best and some courses do require in-person classes, there is not a big deal compared to what has been happening in Iran.

Let me start from a couple of years before this COVID-19 pandemic. While I was a master student, I remember trying to get access to online courses on the Coursera platform. The one you all are familiar with and for sure have not had any difficulty to join an online-free course of your interest. But if you were in Iran, you could not do that at all. Once you enter the website from Iran’s network you will get a notification that you are from Iran, therefore, you cannot log in and use any course³. Shocking! Wait there is more. One of the easy ways of online meetings is zoom, the one you love when you get those cool backgrounds behind you, right? But wait; its access is also restricted in Iran and you are not allowed to use it⁴. Why? Because of stupid sanctions.

Nowadays, during this quarantine, we as students in developed countries can access so many online courses, we can continue our semester and even do the exams online but this is not the case in Iran. Schools and universities in Iran have been closed for more than one month now and there is not a robust on-line platform to be used.

Sadly, the problems I just mentioned are the ones that are clearer and easier to feel due to these days’ conditions, but this is not the whole story. There are so many shortages in equipment and electrical tools in research labs in Iran. why? Since the companies, even the ones who are proudly claiming to work with academia are banned/afraid to collaborate with Iranians.

Of course, we as Iranians, have been trying our best to find ways of dealing with these difficulties; some directly from our government (such as filtering some websites like Twitter and Facebook!) and some from the world. The worst part is that we as Iranian are not the only ones. And this academic problem is not the only problem. At least it is not directly killing anyone (yet).

There are so many people so many children dying in Yemen for starvation or a disease that has been cured for a long time now, like the children-paralysis⁵ (acute flaccid paralysis). There are so many people in quarantine in Syria who cannot live their lives due to the war. Or the Muslims who are in jail in China only because they believe in Islam⁶.

There are a lot of crises going on in the world but why we are acting toward COVID-19 with all we have in power? Why we are sad by staying at home even when we are sure we are safe and there is no bomb that would fall on our roof? We now are talking and acting because we are the ones who are in danger. That is the worst part of human beings (not for all of us, of course) that they will react when they are the direct target, otherwise, no matter what is happening to others, we do not care because we think we are of course special to have this freedom, safety, and luxury to live. We did not expect something that could also affect our lives; that is the reason I think that we are panicking. This is the COVID-19 evil twin which was not even fairly acknowledged in our daily happy lives. People with already so many problems in their lives, like living in the street or not eating healthy food are not that afraid of this virus since they are used to have an uncertain hard life. I am very sad to see the virus killing so many people, but in these bad times, it is still an opportunity to clear our minds and vision by embracing this experience to at least live a better life when we are done with this pandemic (finger crossed that we all survive).

As Saadi, our great poet said: “Human beings are members of a whole, in the creation of one essence and soul, If one member is afflicted with pain, Other members uneasy will remain. If you have no sympathy for human pain, The name of human you cannot retain.”

References:

  1. https://www.nytimes.com/reuters/2020/04/04/world/middleeast/04reuters-health-coronavirus-iran.html
  2. https://www.middleeasteye.net/news/us-sanctions-iran-patients-struggling-access-healthcare-report-hrw
  3. https://learner.coursera.help/hc/en-us/articles/208280116-International-restrictions
  4. https://medium.com/r/?url=https%3A%2F%2Fsupport.zoom.us%2Fhc%2Fen-us%2Farticles%2F203806119-Will-Zoom-work-internationally-
  5. https://www.npr.org/sections/goatsandsoda/2018/11/14/667805263/why-a-war-on-children-could-get-worse
  6. https://www.bbc.com/news/world-asia-china-50511063

PS: this is my first medium post, more than happy to hear your comments and feedback.

مع‌الاسف، مع‌السعاده

این دو ترکیب، اصطلاح‌های نسبتا جدیدی هستن واسم (تو مکالمات روزمره رایج نبوده، نه که نشنیدم باشم کلا) که از وقتی پا به توییتر گذاشتم، زیاد دیدم توسط آدم‌ها استفاده می‌شه. مع الاسف هنوز دوران ناخوشی من ادامه داره. هی صبر کردم، صبر کردم که وبلاگم رو با نوشته‌های مثبت و «دلخواه» آغاز کنم، اما نشد که بشه. امروز همین‌جوری دل رو زدم به دریا (چه قدر کلیشه‌ای و بی‌ربط آخه!) و گفتم بیا بنویسیم، شاید فرجی شد. هنوز حتی رنگ و روی این قسمت وبلاگ نویسی وبسایت رو هم درستش نکردم، اما گفتم نوشتن و نشر اون شاید بتونه قدمی کوتاه در کاهش کمال‌گرایی افراطی من باشه. اما همین کمال‌گراییم هم به نظرم اونی که باید نیست:)). به نظرم ناخود/خودآگاه روی امور مختلف به صورت انتخابی اعلام وجود می‌کنه. مثلا مدت‌هاست که کارهای درسی دانشگاهم رو نه تنها پایین‌تر از استاندارد خودم بلکه پایین‌تر استاندارد عرف تحویل می‌دم. اما در نوشتن یک پست حدود ۳-۴ ماه هست که هیچ اقدامی نکرده بودم. مع‌الاسف، لجبازی‌هام با خودم هم افزایش چشم‌گیری داشته، نمونه‌ی شاخصش همین بس که با اون دوستان و افرادی که می‌دونم حرف زدن باهاشون می‌تونه بهم کمک کنه، حرف نمی‌زنم و حتی اگر طرف تلاش زیادی هم بکنه باز با دری بسته از سوی من مواجه می‌شه. مع‌السعاده‌ی این روزام شاید کلاس پیانو رفتنم باشه. هرچند اونجوری که باید تمرین و پشتکار ندارم که خب طبیعیه!! اما همین که اولین آهنگی رو که یاد گرفتم بالا پایین می‌زنم، کمی تا قسمتی حس مثبت بهم می‌ده. از وقتی کلاس می‌رم به همه توصیه می‌کنم هنری رو انتخاب کنن و پیگیر باشن، شاید بعدا در نوشته‌ای جداگانه از فواید یادگیری و تجربه‌م در پیانو بنویسم. مع‌السعاده اخیر شاید توییت یکی از دوستان دورادورم در جمعیت امام علی (ع) شیراز بود (م.ز.) که قابل تامل و سنجیده بود:به نظر من مهم‌ترین مسیله «ادامه دادن» هست. اگر هدف و آرزو مشخص باشه، کافیه تحت هر شرایطی ادامه داد. یک روز نگاه می‌کنی و می‌بینی چه‌قدر خوب پیشرفتی. این مهمه.

پ.ن.: شاید این وبلاگ‌‌نویسی بهم کمک کنه که مشکلاتم رو بیان کنم و همین بیان و تعریفش کمک به حلش بکنه. هرچند توقع دیگه‌ای داشتم و قصدم نوشتن پست‌‌های مفید و کاربردی‌تر و یا تجربیات و خاطرات ارزش‌مندتر بود. کسی چه می‌دونه شاید روندی رو پیش برم که در آینده حداقل خوندن و بررسی دوبارش جای دیگه‌ای بهم کمک کنه.
زندگی مملو از مع‌السعاده و مع‌الاسف‌هاست، باشد که رستگار شویم….

ترس یا لجبازی یا حماقت، شاید مساله این‌ها نباشد

صبح که تو مسیر خونه به دانشگاه بودم، یهو انگار متوجه شدم که ای دل غافل برگ‌های رنگارنگ پاییزی خشک شدن و ریختن و من اصلا متوجه سرعت گذر زمان نشدم، برگ‌ها ریختن و من انقدر درگیر پروژه مسخره‌ام بودم که به خودم وقت و اجازه ندادم که لذت ببرم از پاییز که چهارتا عکس بگیرم باهاش، که درکش کنم. الان هم اومدم اتاق کارم که به اصطلاح کمتر از بودن تو خونه وقت تلف کنم و کاری رو جلو ببرم ولی همون آش و همون کاسه. صدای تایپ کردن دوست فرانسویم که میاد انگار مثل آژیر خطر تو گوشم زنگ می‌زنه که لحظه‌های زندگیت به همین سرعت داره می‌گذره و تو بی‌تفاوت‌تر از قبل به روی خودت نمیاری. بیخود بیخود از چند ماه قبل تولدم دارم همش به این فکر میکنم که چه قدر کارهای نکرده قبل ۲۸ سالگی دارم و عمرا بهشون نمی‌رسم و همین بیشتر و بیشتر باعث ناامیدیم شده تا انگیزه. شاید یه دلیلش طرز تفکر و باوری باشه که از خیلی گذشته‌هام همرام هست. همیشه وقتی یه کسی رو می‌دیدم که کاری رو داره انجام می‌ده که من دوست دارم مثلا تو فلان جلسه‌ی سیاسی قشنگ حرف می‌زد، به خودم می‌گفتم خب ۳-۴ سال از تو بزرگتره، تو هم به سن اون برسی همین‌قدر اطلاعات داری و می‌تونی صحبت کنی و نظر بدی. الان متاسفانه همه‌چی برعکس شده، الان کسایی رو می‌بینم که به جاهایی رسیدن که من دوست داشتم یا کارهایی رو میکنن که من میخاستم انجام بدم و بعد می‌بینم که طرف ۳-۴ سال از من کوچیک‌تره…. الان دارم به این فکر می‌کنم که در حال شفاف‌سازی یکی از خصوصیات نه چندان جالبم هستم که تکنیکالی از تعاریف اولیه پایین بودن عزت‌نفس هست ولی از طرفی دیگه هم فکر می‌کنم این که آدم خودش رو با بقیه مقایسه کنه یا حداقل دیگه فکر کنه در مورد آدم‌های اطرافش، امری غیرقابل انکار و ناگزیر هست. اما فرق آدم‌ها در این هست که از دیدن تفاوت‌های خودشون با اطرافیانشون چه برداشت‌ها و پساتحلیل‌هایی داشته باشن. تا اینجای نوشته که احساس می‌کنم این متنی نیست که قراره پست شه از بس که بی سر و ته و قاطیه. اما فکر کنم بهم کمک کنه که مقداری فکر و ذهنم خالی شه و اجازه بده از امروزم اونجوری که مقدور هست استفاده کنم. تاریخ نوشته شدن متن بالا برای ۱۴ نوامبر ۲۰۱۸ هست یعنی ۲۳ آبان ۱۳۹۷. الان نه تنها سال ۲۰۱۹ به انتهای ماه سومش خودس رسیده، بلکه تولد ۲۸ سالگی من هم گذشته و اکنون در ۱۰ فروردین سال ۹۸ به سر می‌بریم. آره درسته که خیلی کارها می‌خواستم که تا ۲۸ سالگی انجام بدم که انجام نشده، اما خیلی از کارهایی که فکر نمی‌کردم بتونم انجامش بدم و برام آرزو بود رو با هر سختی و اذیت و تریک‌هایی که خیلی شیک خدا این وسط پیاده‌سازی می‌کرد، انجام دادم. این روزا تلاشم اینه که اول شکرگزار داشته‌هام باشم. به این نتیجه با جون و دل رسیدم که آدمیزاد هیچ موقع از خواستن سیر نمیشه که هیچ، وقتی هم که بهش میرسه انگار نه انگار داشت خودش رو خفه می‌کرد که برسه، حالا همه آدمیزادها نه اما من اینجوری بودم. این روزا تصمیم دارم به قول این خارجی‌ها به خودم کردیت بدم نه برای غرور نه برای اینکه فکر کنم دیگه رسیدم و حله. برای اینکه ببینم تونستم بهش برسم، برای اینکه ببینم خیلی از چیزایی که میخام و الان فکر نمی‌کنم رسیدنی باشه رسیدنی هستن، برای اینکه کمی هم شده از زندگی لذت ببرم و این ترس نرسیدن‌ها رو و ترس نداشتن‌ها رو کم کنم. اها، یه نتیجه دیگه این روزام اینه که واقعا واقعا زمان‌بندی هر آدمی مختص خودشه. مثلا یکی مثل من تو این زمان باید در این شرایط روحی و موقعیتی و حالا هر چی، باشه تا یه سری سوالا واسش پیش بیاد که بره دنبالش. آدمی مثل من الان باید باید مجرد باشه تا بتونه خیلی چیزا رو اول با خودش حل کنه. آدمی مثل من الان باید در عین سختیش، دور از خانواده باشه تا تازه بفهمه که زندگی چیه، خانواده یعنی چی. از وقتی اومدم اینجا خیلی با بردارام نزدیکتر شدم. این تنهایی اینجا منو به اونا وصل کرده تا حرفام رو بزنم و هر روز بیشتر حال می‌کنم که ۳ تا برادر دارم:). زندگی چیز غریبی است. اون زمانی که کلاس پیانو رو شروع کردم به دلایلی، شاید هم احمقانه، در بدترین شرایط روحی زندگیم بودم، و به نظرم درست‌ترین زمان بود برای اینکه هنری مثل موسیقی بیاد به کمکم. مخلص کلام اینه که اگر با شرایطت دوست باشی، اگر به داشته‌ها و نداشته‌هات، به رسیدن‌ها و نرسیدن‌هات به این دید نگاه کنی که همه اینا با یه نظم و ترتیبی کنار هم قرار گرفتن که تو مثل پازل بیفتی توشو رمز و درسی که برات دارن رو در بیاری، زندگی در بدترین شرایط (از دید خودمون البته) هم زیبا میشه، خواستنی میشه. وقتی قصه سیل خونه دوستم رو با هم بررسی می‌کردیم، بعد همه استرس‌ها و ترس‌هایی که گذرونده بود خیلی نکات جالبی واسش روشن شده بود. اینکه یه سری چیزا همین قبل مهاجرتش خودشونو نشون میدادن باز همون حرف بالا رو تایید می‌کرد. زمان‌بندی هر آدمی جداست، اینو خیلی دوست دارم به آدم‌هایی که تو ۲۰ سالگیشون هستن بگم، بگم که فکر نکنن با یه سری شکست‌های ظاهری دارن از هم‌نسلاشون عقب میفتن، به خودشون وقت بدن که هم بیست سالگی‌هارو زندگی کنن و هم برن در بیارن که چی رو دوست دارن و چی میخان. این با موج رفتنا خیلی خطرناکه. اینکه بشه ۳۵ سالت و بعد ببینی اون چیزی نشده که میخاستی. البته باز خاطر نشان کنم هیچ موقع دیر نیست 🙂 مثل من که الانا دارم یه برنامه‌هایی رو میریزم که شاید به یه شروع از صفر ختم شه، الان هم فعلا در مرحله بررسیم که دقیق و حساب‌شده در بیارم که اونی که میخام چی هست و راه‌‌‌های به انجام رسوندنش چیه. به نظرم بهتره این نوشته رو پست کنم. باشد که همگی رستگار شویم…

وین یک دم عمر غنیمت شمریم

هر دفعه که از کنار این دوچرخه‌ی قفل و زنجیرشده‌ی زنگ‌زده رد می‌شم، به این فکر می‌کنم که آخرین باری که صاحبش اون رو اینجا قفل کرده، داشته به چی فکر می‌کرده؟ مثلا به اینکه ۲ ساعت دیگه برمی‌گردم بازش می‌کنم و بعد میرم خونه؟ یا نه برمی‌گردم اول می‌روم پیش فلانی برای شام؟ یا یه نگاهی بهش می‌اندازه و می‌گه باید ببرمت یه سرویس کنم، زنجیرت رو روغن بزنم؟ به این فکر می‌کنم که وقتی دوچرخه رو قفل کرده یعنی امید داشته که تا چند ساعت دیگه برمی‌گرده، یعنی تا چند ساعت دیگه هنوز زنده‌است. یعنی حداقل یه نیم‌چه برنامه‌ای داشته بالاخره. به این فکر می‌کنم که اون فرد شاید فکرش رو هم نمی‌کرده که دیگه عمرش به دنیا نباشه، به این که عمرش از دوچرخه‌اش هم کمتر باشه. اون دیگه رفته اما دوچرخه‌اش هنوز همون‌طور وفادارطور اما داغون و زنگ‌زده و البته از روی اجبار شاید، منتظره که صاحبش برگرده. نمی‌دونم، شاید اصلا هیچ اتفاقی برای صاحبش نیفتاده. شاید این دوچرخه یادآور خاطرات تلخی بوده که می‌خواسته از دستش خلاص شه، اومده یه جای دور از خودش اونو قفل و زنجیر کرده و رفته! شاید برای اینکه مطمین باشه این دوچرخه رو با یه سوار دیگه نمی‌بینه، یا شاید برای اینکه در عین حال که می‌خواسته از دستش رها شه اما بازم گفته بالاخره یه جای مشخص داشته باشه که بدونم کجاست! آره شایدم اصلا گاهی میاد بهش سر می‌زنه و با یادآوری اون خاطره‌ی کذایی مثلا ازش درس عبرت می‌گیره. یا نه در اوج سختی میاد اینو می‌بینه و با یادآوری نجات از اون اتفاق بد به خودش می‌گه که اونو از سر گذروندی این نیز بگذرد! آره شاید میاد اصلا ازش امید می‌گیره! خدا می‌دونه

بعد از اینکه چند صد قدمی از دوچرخه دور شدم، دیگه فکرم از صاحب دوچرخه و قصه‌اش خارج شده و دارم به چند تا موضوع دیگه‌ هم‌زمان فکر می‌کنم. به این‌که آیا واقعا از هر چیزی، کسی و اتفاقی در راه زندگیم قرار می‌گیره هم می‌شه برداشت منفی داشت هم مثبت؟ آیا واقعا این حق انتخاب با منه که از قسمت‌های تلخ گذشته و از شکست‌ها و نرسیدن‌هام درس بگیرم یا نشخوار کنم و خودآزاری؟ آیا واقعا می‌شه خاطرات آزاردهنده رو یه جا فقل کرد و فقط برای درس عبرت گاهی ازشون یاد کرد؟ این‌ها برداشت‌ها و پساتحلیل‌های مثبت از دیدن دوچرخه بود. اما روی دیگری هم وجود داره. برداشت ترسناکش اینه که فرض کنیم صاحبش عمرش به دنیا نبوده که دوچرخه این‌طوری رها شده. حالا که در مغازه هستم و دارم به قفسه پنیرها نگاه می‌کنم و تصمیم می‌گیرم که کدومش رو انتخاب کنم به این فکر می کنم که زندگی انقدر غیرقابل پیش‌بینی هست که ممکنه همین پنیر رو اصلا نرسم بخورم! بالاخره یکی رو انتخاب می‌کنم و با نگاه کردن به لیست خرید و گشتن دنبال قفسه قهوه‌ها برای مدتی فکرم از داستان دوچرخه پرت می‌شه به روزمرگی‌های تکراری

دستام خسته شده و پاهام هم بعد دو ساعت یپاده‌وری دیگه درد گرفته. یهو دقت می‌کنم و می‌بینم که باز برای برگشت مسیری که از کنار دوچرخه رد می‌شه رو ناخودآگاه انتخاب کردم با اینکه اصلا مسیر معمولم نیست. الان دیگه شب شده و بایذ خیلی دقت کرد و زنگ‌زدگی و خرابی‌های دوچرخه دیده شن. اگر کسی این موقع رد شه شاید اصلا متوجه نشه که این دوچرخه رها شده! شاید تو روزش هم اون قدرها کسی بهش توجه نکنه. می‌ایستم و باز نگاهش می‌کنم. پاکت رو می‌دم اون دستم و با دست راست روی زبری‌های زنگ‌زدگی دوچرخه دست می‌کشم. پیش خودم فکر می‌کنم که بهترین برداشت چی می‌تونه باشه؟ دوچرخه یه جورایی نماد زندگی هست. اولاش که بخوای یاد بگیری سوارش شی، انقدر می‌خوری زمین، انقدر باید زخم و زیلی بشی تا یاد بگیری راحت سوارش شی و لذت ببری. همین لذت بردن‌های کوتاه قبل زمین‌خوردن‌ها بهت انگیزه می‌ده که ادامه بدی. هنوز زخم‌‌های روی زانوهام رو یادمه که چه‌قدر درد داشت و چه‌قدر طول کشید که خوب شد اما به جاش انقدرا ماهر شده بودم که دوچرخه‌های بزرگ بردارام رو یواشکی برمی‌داشتم و ظهرها می‌رفتم از سربالایی کوچه تند میومدم پایین که بیشتر خوش بگذره.

بزرگ‌تر که شدم دیگه تو ایران خیلی خیلی کم دوچرخه سوار می‌شدم و همیشه فکر می‌کردم از اولین کارهایی که بیام مثلا خارج انجام می‌دم دوچرخه خریدنه. اما هنوز بعد ۲ سال نخریدم و شاید در مجموع ۷-۸ بار رفته باشم دوچرخه‌سواری. اینجا یکی از چیزایی که به معنای واقعی بهم ثابت شده اینه که درسته شرایط مهمه اما خود آدم بسی بسی مهم‌تره. من خیلی از کارهایی که همیشه می‌خواستم و یا می‌خوام که انجام بدم رو با بهونه آوردن مهیا نبودن شرایط یا وقت کافی، حتی موقعی به حد کافی شرایط مهیا بوده هی عقب انداختم، و یا شایدم تنبلی کردم، نمونه‌ی بارزش همین وبلاگ‌نویسی! به نظرم بیش از ۹۰ درصد رفتار، برداشت و انتخاب‌های خودمون هست که زندگی‌هامونو می‌سازه و شیرین می‌کنه. حتی اگر ما درست انتخاب کنیم چه بسا شرایط خودش رو با ما وفق بده. قطعا استثنا داره اما بازم میگم بیشتر مواقع حداقل تو زندگی و تجربه من خودم بودم که نقش کلیدی داشتم حالا چه عمل کردم چه نکردم. آره زندگی اصلا کار آسونی نیست اما به نظر یادگرفتنی میاد.

و کلام آخر هم از حافظ جان که البته می‌شه با صدای همایون اون رو شنید:

خوش‌تر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست

ساقی کجاست کو سبب انتظار چیست

هر وقت خوش دست دهد مغتنم شمار

کس را وقوف نیست که انجام کار چیست

پیوند عمر بسته به مویی است هوش دار

غم‌خوار خویش باش غم روزگار چیست